یک عدد قحطی‌زده

حقایقِ توأم با توهماتِ یک‌عدد قحطی‌زدۀ مــُرَدَد

۱۵ مطلب با موضوع «اجتماعی» ثبت شده است

امروز رفتم خونه ش که مثل همیشه تیتر اخبارو بخونم. بر خلاف هرروز که چای داغش به راه بود، بخاری از سماورش بلند نمیشد. دستشو زده بود زیر چونه ش و آرنجشو تکیه داده بود رو زانو ش. (مادربزرگ دوستمو میگم) 

بهش میگم: کشتیات غرق شده ننه؟ میگه: کاش زلزله ی دیشب ....میگم: پریشب بود ننه....(یه گلوله ی ریز سیاهی که میتونم حدس بزنم چی بوده و با انگشت شصت و اشاره ش درستش کرده بود ، با نوک ناخن انگشت اشاره و کمک شصتش شلیک مرد سمتم و گفت) حالا پریشب....کاش زلزله پریشب اونقدر ویشلرش (لیشتر) زیاد بود که میزد این خونه رو روی سرم خراب میکرد. (لبخندی زدم و گفتم) بی ننه میشدیم که خدا نکنه....(ادامه داد) بچه چهار ساله رو کشتن این پدرسگا....(تعجب کردم چون اخبارو فقط من بهش میگم و از حادثه اهواز هم چیزی نگفته بودم. پس گفتم) کی بهت گفته؟ گفت:تو اینتلمنت(اینترنت) این خیر ندیده بود نشونم داد(دوستمو میگه. نوه ش. سالهاست ازش بیخبرم. قهریم یعنی سر برج که میشه میاد پیرزنو میچاپه و میره) میگم آره تروریستا...(حرفمو قطع میکنه)کار خودشونه پدرسگا..... داعشیا مگه خا.....(یه چیز بد گفت) دارن بیان ایران؟ گفتم ننه این حرفا رو نزن میان دودمانمونو به باد میدنا... میگه: دودمان من اون خیر ندیده ست که دیروز اومد یارانه و حقوقمو بلعید و رفت بذار به باد بره.... اصلا وصیت میکنم هرچی دارم بدن به تو..... یه نگاه به سماورش کردم و وسایل زوار در رفته ش. فهمید. گفت: خاک تو سرت تو هم لیاقت نداری. برو پی کارت... به زمین سرد بخورین.. (خنده م گرفت)گفتم نفرینم نکن. گفت با تو نبودم که.... گفتم پس با کی بودی ؟ گفت همین پدرسگایی که زدن بچه چهارساله رو سوراخ سوراخ کردن بعد زد زیر گریه

موافقین ۱۵ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۶
آقای مُرَّدَد

یارو تو شناسنامه ش اسمش جواده. ولی تو خونواده ش میگن علی. تو محل صداش میزنن فلفل. تو وبلاگش بهش میگن عباس. تو تلگرامش نوشته محسن. تو اینستاش اسمشو گذاشته نادر

بعد هر بار منو میبینه میگه خداییش اِسمِت همینه؟ این عکس خودته؟ 

مَصَّبتُ شَکر بابا!! قاطی نمیکنی اینا رو با هم؟ 

حالا عکسشو گذاشته تو پِیجش. رو صورتش هم کله ی یه خر چسبونده یکی هم بغلشه. زیرش نوشته داداشم. آی دی داداشش هم گذاشته. میری میبینی داداشش همون عکسو گذاشته بدون کله ی خر، زیرش نوشته پسر عموی عزیزم فرامرز!


یاد یه جُک افتادم. مطمئنم مطمئنید که قصد اهانت به هیچ بنی بشریُ ندارم.
بنده خدا میره مشهد حرم امام رضا، ضریحو میگیره با دستاش میگه یا امام حُسین! قربون دوتا دست بُریده ت بشم . کی ظهور میکنی که انقدر نیام قُم؟

حالا!!!
۲۴ دیدگاه موافقین ۱۱ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۳۶
آقای مُرَّدَد

در ابتدا کلیک کنید




چشم.

پی‌نوشت:

یک نفر در یک وب‌سایت تفریحیِ پر بازدید، تصویری از یک روباه گذاشته که در سرمای زمستان، به درِ خانه‌ی او پناه آورده و می‌پرسد که حال او چه باید بکند؟ 

جواب ها به این موضوع متنوع است: 

”بشاش روش!“ – ”با چوب بزنش“ – ”بیارش تو باهاش بخواب“ – ”دست نزن بهش شاید هار باشه“ – ”پوستشو بکن کلی قیمت داره“ – ”مگه اسلحه نداری؟“ – ”زنگ بزن پلیس“ – ”بگو علی آباد اون‌وره“ – ”بگو بره با مامانش بیاد“ – ”بپا سگ همسایه حامله‌اش نکرده باشه“ – ”بگو بره تابستون بیاد“ – ”جیغ بزن“… و ده‌ها جملۀ با‌مزه و هوش‌مندانۀ دیگر، 

و حتی یک نفر هم اشاره‌ای نکرده که چگونه باید به جان‌داری که در سرمای زمستان به شما پناه آورده، کمک کرد… البته نگران نباشید. این وب‌سایت، خارجی است 



۲۷ دیدگاه موافقین ۱۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۷
آقای مُرَّدَد

در مازندران و به زبان مازندرانی وقتی میخواهند بگویند "ببند" میگویند:"دَوِن" 

حالا اگر کسی مازنی‌ست و نوع نوشتار بنده را نقد کند، بنده به دیده‌ی منت به اصلاح "دَوِنی" که نوشته‌ام، خواهم پرداخت.

وقتی کسی چیزی میگوید که نباید بگوید و یا حرف مفت و پرت و پلایی میزند، در جوابش در مودبانه‌ترین شکل ممکن میگویند"دَوِن" یعنی ببند. اشاره به دهان شخص دارد. یعنی دهانت را ببند.

داستان دو مرغابی و لاکپشت را یادتان هست؟

یا روباه و کلاغ و یا روباه و خروس؟ داستانهایی که در کتاب فارسی دوران ابتدایی نشر داده میشد. دهه ی شصت و شاید اوایل هفتاد.

نمونه های دیگری هم اگر بوده که در خاطرم نیست شما بنویسید.

داشتم به این فکر میکردم که از همان دوران کودکی با زبان بی زبانی، با زبان کودکانه، با زبان قصه، مدام به ما میگفتند:"دَوِن" 

چرا هیچوقت نفهمیدیم. که نباید حرف بزنیم . نباید دهانمان را باز کنیم. چون در این صورت یا سقوط میکنیم و کشته میشویم ، یا مال و اندوخته‌هایمان را از دست میدهیم و به فنا میرویم و یا موقعیتی که به سختی به دست آورده ایم از چنگمان در میآورند.


پ.ن: لا فقرَ اشدٌ مِنَ الجَهل"فقری بدتر از جهل نیست"

۳۶ دیدگاه موافقین ۱۲ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۸
آقای مُرَّدَد

یه عده هم هستند دست به خاک بزنن طلا میشه.

یه عده هم هستند.........

نه شاید یه عده نشن . 

من.

من هم دست به طلا  بزنم بوی تعفن و مشمئز کننده ای ازش بلند میشه که سگ سراغش نمیره. چه برسه به دزد.

حالا شانس و اقبال و قسمت و تقدیر و حکمت و هرچی که بشه اسمشو گذاشت، بنده مطیعم و میپذیرمش.

یه زمانی دوستان و همکارای ما کارشون این بود تو وقت "استراحت" بشینن درمورد طلا و جواهراتِ دست و بالِ همسراشون حرف بزنن که چند گرمه و داره به کیلو میرسه و طلا اُنسی فلان و گرَمِش فلان و سکه امامی این و جدیدش اونو.... بحث‌شون داغ میشد و طرح‌ها نظرات کارشناسی میدادن و منم که نمی‌فهمیدم چی‌میگن ، همینطور هاج و واج نگاه میکردم و پیش خودم فکر میکردم اون سرویسِ طلایی (متشکل از یک گردنبند و دو گوشواره{فقط}) که برای همسر خریدم، الان زیر کدام تشک در کمدِ رختخواب های خانه ی پدرش پنهان شده که مبادا در روز های تنگدستی، فکر فروشِ آنها به ذهنم خطور کنه.

دوستان و همکاران درمورد این حرف میزدند که مثلا سه‌شنبه ی هفته ی آینده ساعت 4 بعد از ظهر بفروشیم طلاهای زنهامونو بعد شنبه ی هفته ی بعدش ساعت 9 صبح بخریم اینطوری بین 15 تا 20 درصد سود میکنیم. 

یعنی تز اقتصادیشون روانیم کرده بود. پیش خودم فکر میکردم من اُجرتِ امروزُ بگیرم با لیست خریدی که همسر داده، چطوری سرکوچه میتونم دوتا  نون بخرم.....  کلا ترازمون یکی نبود.

مدام به من میگفتن تو چرا این کارو نمیکنی؟ گفتم من که مثل شما حالیم نیست که. یکیشون گفت بابا جون هروقت کشید پایین بخر، کشید بالا بفروش. 

معنیِ کشید پایینو کشید بالا رو میدونستم. اونروز که رفتم برای همسر سرویسِ مذکور رو خریدم کشیده بود بالا. همه میگفتن چرا الان رفتی خریدی؟ کشیده بالا؟ میگفتم که خوب بکشه بالا که خوبه.  بعد همه میخندیدن. 

این شد که رفتم رو مُخِ همسر که یکی هست که هی میکشه بالا و میکشه پایین بیا بریم اون سرویسی که برات خریـ.....(پاشد رفت)

وضعیتِ بازار طوری شده بود که قیمت ها داشت میرفت بالا. دیگه کسی نبود بکشه پایین. مدام میرفت بالا. دیدم فرصتِ خوبیه. اما دستم تنگ بود. سکه به طرز عجیبی میرفت بالا.... رفتم سراغ پدرم گفتم بابا انقدر پول لازم دارم قرض میدی؟ (پیش خودم فکر میکردم با این شرایط میتونم یه ربع سکه بخرم و هفت هشت روز دیگه پول بابا رو پس بدم در حالی که خودم یه سکه ی کامل دارم. ببینید سرعت چقدر زیاد بود.) بابا یهو زد تو برجکم و گفت ندارم.

یه نگاه به مامان انداختم و با گوشه چشمش امیدوارم کرد. خلاصه n تومن گرفتم و رفتم یه ربع سکه خریدم با خوشحالی رفتم خونه. شب اخبار گفت: حباب سکه ترکید.

یعنی چی؟ به همسر گفتم یعنی چی؟ گفت به ما چه؟ دارن میکِشنش پایین. گفتم یعنی چی؟ گفت برو بابا باز سوزنش گیر کرد رو یه چی. و پا شد رفت تو آشپز خونه.

هی میگفتم یعنی چی. الان همون ربع سکه شده بود نصفِ رقمی که خریده بودمش. روزها میگذشت و همینطور مونده بود. یه ماه دوماه سه ماه یه سال. دیدم اینطور نمیشه پول لازم بودم و مامان هم پولشو میخواست ربع سکه رو فروختم و یه کم گذاشتم روشُ دادم بهش. سه روز نشد سکه دوباره رفت بالا . انقدر که الان اون ربع سکه رو اگر داشتم میتونستم چهاربرابر سود کنم. 

همین!

گفتم اگه ملت شریف ایران میخوان سکه و طلا بکشه پایین یه مددی کنن پول برسونن من یه ربع سکه بخرم به قصدِ تجارت... رد خور نداره جواب داده ها



خیلی دوست دارم اون دوستی که مخالفت داره و دیس لایک میکنه بیاد مخالفتشو بگه. لااقل به صورت ناشناس. بگه تا بفهمم ایراد چیه

۱۰ دیدگاه موافقین ۷ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۹
آقای مُرَّدَد

یادمه یک بار یک مطلبی نوشته بودم با این عنوان: ناموسِ وطن. از اونجایی که دوست ندارم آدرس قبلیم در این آدرس ادغام بشه، بخشی ازاون مطلب رو اینجا قرار میدم. 

۱۳ دیدگاه موافقین ۴ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۲
آقای مُرَّدَد

گویند وقتی در یکی از شهرها دزدی پیدا شد که شب‌ها به گورستان میرفتی و گور تازه مردگان را میشکافتی و کفن‌های آنها را میبُردی.

مردم شهر داوری نزد حاکم بردند و او پس از مدتی تحمل رنج و زحمت، کفن‌دزد را دستگیر کرد و وی را به سزای کردار زشتش رسانید. ولی چندی نگذشت دزد دیگری پیدا شد که علاوه بر اینکه کفن مردگان را میدزدید چوبی نیز به قسمتِ اسفل آنها میسپوخت.

این رفتار ناشایست مردمان را چنان رنجور و آزرده ساخت که گفتند:"رحمت به کفن دزد اولی".

*اینک وقتی کسی را بر اثر خلافی که در کاری از وی ناشی شود از سر آن کار بردارند و دیگری را به جای وی بگمارند که خلاف های مهم‌تری را مرتکب شود، این مثل را در مورد او ایراد کنند. 


اصلا بی ربط به پست:  این دومین موردِ طرح سوال از  رییس جمهوری،  بعد از انقلاب اسلامی است

۱۸ دیدگاه موافقین ۸ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۱۲
آقای مُرَّدَد

اینطوری نگاهش میکنم :|

میگوید چرا جواب نمیدهی؟

میگویم خُب نمیشد جناب قاضی! ادامۀ زندگی برایمان میّسر نبود.

میگوید همین است دیگر وقتی که شبکه های غربی و ماهواره ای مُد شد، شما دست به طلاقتون باز تر شد. 

میگویم خطا از من نبود.

میگوید کاری از دستم بر نمیآید.

میگویم یک تدبیری بیاندیشید برای منِ بینوا. سکه مرزِ 4 میلیون را رد کرده است

میگوید تو که شُغلت پر درآمد است پس چرا انقدر ناله میکنی؟ درآمد ماهیانه‌ات چقدر است؟

خیلی آرام و یواشکی میگویم زیر دو میلیون تومان

{آن عده که کمی آنطرف تر نشسته بودند و تعدادیشون با پابند و دستبند به صندلی ها و نیمکت ها چسبیده بودند، خندیدند. توجهم به سمتشان جلب شد}

آن یکی گفت {با خنده} زیرِ دو میلیون؟ مگر داریم؟

آن یکی دیگر گفت این ابراهیم نجس را میبینی؟{نجس لقب آن یکیِ اولی بود که با من حرف زد} لااقل ماهی بیست میلیون درآمد دارد.

دیگری که با پابند به لوله ی روکارِ آب وصل شده بود گفت مگر میشود که دزد نباشی و پایت به قاضی کشیده شود؟

به سمت قاضی برگشتم و گفتم تدبیری بیاندیشید. روزی که اولین سکه را دادم یک میلیون هم نبود. الان نمیتوانم کشش ندارم.

میگوید عندالمطالبه بوده است و باید همان موقع میدادی.

میگویم یعنی نمیشود کاری کرد؟ پس از کجا بیاورم؟

میگوید از پدرت قرض بگیر

میگویم این ماه را قرض بگیرم ماه بعد که شش میلیون تومان است چه کنم؟

میگوید درست میشود  وضع که به همین شکل نمی‌ماند. {دستی به ریشش میکشد} نماز نمیخوانی؟ بخوان. خدا روزی رسان است.  همین روزها پدر آمریکا را در میاوریم همه چی درست میشود.

میگویم آمـ؟ ریکا؟

{یکی دیگر از زندانیان که لباسش با دیگران فرق داشت و پای چشمش کبود بود و سرش باند پیچی شده بود و یک پایش هم در گچ به سر میبرد} گفت دروغ میگوید همه چی زیر سرِ خودشان است.

{قاضی نگاهی از بالای عینک به او انداخت و در کسری از ثانیه آن زندانی که لباسش با دیگران فرق داشت و پای چشمش کبود بود و سرش باند پیچی شده بود و یک پایش هم در گچ به سر میبرد، غیب شد}

قاضی نگاهی به جای خالیِ متوفی(احتمالا) انداخت و زیر لب گفت بی‌تربیت.{نگاهی به من انداخت و گفت} هنوز مشکلی داری؟

گفتم نه. حل شد.



بعدا نوشت پانوشت: رفتم دادگاه بلکه فرجی شود و به جای ماهی یک سکه، دو ماه یا حتی سه ماهی یک سکه بدهم که معلوم نیست بشود یا نشود. شدن که میشود اما...
۴۰ دیدگاه موافقین ۱۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۴
آقای مُرَّدَد

مادر بزرگ دوستم نه گوشهایش سنگین است و نه چشمانش ضعیف ولی تا میتواند به همه چیز گیر میدهد و مقصر همه چیز را دولت دکتر روحانی میداند.

روزنامه اطلاعات در دستم بود و تیتری که در صفحۀ اول نوشته بود را با صدای بلند خواندم: 466 هزار نوزاد در 4 ماه نخست به دنیا آمدند...

نعلبکی را از جلوی دهان بی دندانش کنار کشید و گفت:  دروغ میگن پدرسگا...پس کوشَن؟

۳۰ دیدگاه موافقین ۱۷ ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۶
آقای مُرَّدَد

روی صندلی گردان در حالیکه بر محورِ نشیمن‌گاهش به چپ و راست میچرخید و با دستانش درِ خودکار بیک را از سر خودکار برمیداشت و باز سرِ جایش میگذاشت و باز بر میداشت و باز بر سرِ جایش میگذاشت و مدام به چپ و راست میتابید و باز هی بر میداشت و باز بر سرِ جایش میگذاشت و سعی میکرد به روی مبارکش هم نیاورد که قیژ و قیژِ در اثرِ چرخشِ نامتعادلِ صندلیِ گردان حسابی بر مغزِ بیمارِ در حال پیچیدنِ به خود- به خاطر دردِ کلیه-  فشار می‌آورد، گفت:

- درد داری؟

با صدایی که شبیه کشیده شدن تکه فلزی سنگین بر روی آسفالتِ داغ و چسبانِ این چند روزِ خیابان شنیده میشد گفتم: آ....ر...ه

-پس چرا زودتر اقدام نکردی؟

با همان صدای شبیه  فلزی که سنگین بود گفتم:(نه چیزی نگفتم) درد داشتم و زبانم تنها کلامی که خوب بیان میکرد "آخ" بود. پس دست در آستین نمودم و کیسۀ پلاستیکیِ حاویِ انواع قرص و کپسول را روی میزش نهادم و به سختی گفتم:

سه روز پیش دردم شروع شد و همچون کلمی که در خود پیچیده باشد، مرا به درمانگاه بردند. هم ردیف شما دکتر فلانی نگاهی اندر سفیه به سر و پای این کلمِ بینوا نمود و گفت: یُبس شده ای؟ گفتم: نــععـــــ کسی که درد دارد مگر میتواند آنقدر لطیف بگوید "ه" ؟ میگوید "عـ". پس گفتم نــععـ 

گفت : چرا خوب میدانم. یُبس شده ای. برایت مقداری آمپول و قرص مینویسم. بزن و بخور و این سُرم قندی نمکی هم تزریق بنُما و......بعد مهر و امضا کرد و در حالیکه صدای اذان صبح از مسجد همان نزدیکی شنیده میشد، از مطب بیرون‌مان کرد. 

همسرِ کلم بینوا   همسرِ بنده سه داروخانه ی شبانه روزی را گز کرد تا سُرُم قندی نمکی که ممکن است هر کسی در یخچال خانه اش داشته باشد را پیدا کند. گویی که تخمش را ملخ خورده باشد. نبود که نبود. پس به همان سه آمپول بسنده کردیم و با هزار بدبختی خانمِ متدین و محجبۀ تزریقاتچی را راضی نمودیم که قسمتی از بدن ما را ببیند تا انقدر با درد به خود نپیچیم.

دکتر قیژ و قیژِ صندلی را متوقف کرد و پوزخندی زد و گفت: یعنی خوب نشدی؟

انگار نمیفهمید که درد دارم. گفتم نع. درد دارم. 

گفت: چرا پیش متخصص نرفتی؟

گفتم: رفتم. سپیده که زد، دردم کمی آرام شد اما با اولین مراجعه به محضرِ مستراح، با خون مواجه شدم. 

دکتر خودکار بیک را به روی میز انداخت و گفت: اوه اوه: عفونت...

گفتم نه: دکتر همپای شما دو سه ضربۀ سهمگین به پشت من زد و تشخیصش سنگ کلیه بود. ایشون این قرص ها را داد. (یک سری قرص دیگر از آن یکی آستینم کشیدم بیرون. دکتر هم مثل آدمهایی که میفهمد ، در حالیکه معلوم است نمیفهمد، به قرصها نگاه میکرد و دانه دانه به روی میز میگذاشت و زیر لب میگفت: اوهوم....

-خوب؟

گفتم: سنوگرافی فرستاد و جوابش هم همین است که خدمت شماست. هیچ سنگی نه در کلیه و نه در حالب و نه در مثانه، وجود ندارد.

پوزخندی تمسخر آمیز زد و با تحقیر برگه ی سونوگرافی رو پشت و رو و زیر و رو کرد و باز صدای قیژ و قیژِ صندلی اش بالا رفت. 

گفتم: سنگه؟

گفت: هیچکدام از این قرصها را لازم نیست بخوری. این یکی را روزی یک نصفه بخور. 

گفتم : متخصص گفته هر هشت ساعت یکی

خندید و گفت: چطوری زنده ای؟ چند روز است که میخوری؟ 

گفتم: دو روز یعنی شش تا.

مثل بازجو ها صندلی‌اش را متوقف کرد و به سمتم خم شد و گفت: روزی یک نصفه بخور قبل از اینکه بمیری.

آب گلویم را قورت دادم و گفتم : چشم. خوب میشم؟ دفع میشه؟ شده؟

به حرفهایم توجهی نمیکرد برگه ای برداشت تا نسخه بنویسد.

گفتم دفترچه دارم

گفت داروی شما به قیمت آزاد فروخته میشود. 

حس کردم دارد فارسی مینویسد. ولی آنقدر درد داشتم که اهمیتی ندهم. گفتم معاینه نکردید که. 

گفت: کردم. حواست نبود.

نسخه را گرفتم و دوان دوان و خرسند از اینکه فوق متخصص مرا ویزیت کرده و بدون اینکه دستش به من بخورد، همچون پیامبران معاینه ام کرده، به سمت داروخانه رفتم و نسخه را در نوبت گذاشتم و رفتم نشستم که تا نسخه ام پیچیده شود، من  هم کمی آن گوشه  به خود بپیچم.

چند نفر خانم در نوبت ایستاده بودند و درمورد مسئله ای حرف میزدند که خنده دار بود. خنده هایشان بدجوری به کلیه منِ مریض ضربه وارد میکرد. نمیدانم از گرونیِ خربزه بود یا ارزانیِ هندوانه که به خنده افتاده بودند. یکی یکی نسخه هایشان را گرفتند و رفتند. دکترِ داروخانه صدا زد: مُرَدد! رفتم جلو. با لبخند گفت: داروهای شما رو نداریم.

گفتم شما ندارید پس چه کسی دارد؟(مثلا بزرگترین و مجهز ترین داروخانه ی شهر هستید.

اشاره کرد به بیرونِ داروخانه و یک نیسان آبی نشانم داد و گفت: آن نیسانُ میبینی؟

پیش خودم گفتم کی اونجا داروخانه زدند که من خبر ندارم؟ گفتم بله میبینم. 

گفت: آن نیسانیِ داروی شما رو دارد.

نگاهی به نسخه کردم دیدم نوشته: هندوانه و خربزه به طرز وحشتناک خورده شود. دو هفته بعد بیایید برای سونوگرافی مجدد. مهر و امضاء فوق متخصص  اورولوژ، کلیه و مجاری ادراری


اکنون به حول قوه الهی روزی یه پاتغار آب هندوانه، خربزه، پوست خربرزه، تخم خربزه، میل مینمایم و تمام اوقاتی که در حال نوشیدن مواردِ ذکر شده نیستم را در جای دیگر به سر میبرم که محیط را برای آب هنوانه و خربزه و غیرۀ بعدی، آزاد کنم.
انشالله که همۀ درد های مملکت و بشریت و اصلا کل دنیا با همین به آب بستنِ با آب هندوانه، رفع و دفع شود. آمین.
۳۱ دیدگاه موافقین ۱۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۹
آقای مُرَّدَد