یک عدد قحطی‌زده

حقایقِ توأم با توهماتِ یک‌عدد قحطی‌زدۀ مــُرَدَد

۵ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

به منوی غذایی که روی میزِ رستورانی که دوستم -مالکِ همان رستوران - برای سالگردِ ازدواجِ من و همسر تدارک دیده بود تا سورپرایزمان کند، نگاه میانداختیم و تنها نامِ نوشابه و دوغ و ماستِ موسیر و یکی از سالاد ها را میتوانستیم تلفظ کنیم. سالادِ فصل.


عکس تزئینی است

۲۶ دیدگاه موافقین ۴ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۴
آقای مُرَّدَد

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم(2)

اینجاش آهنگ پخش میشه



۲۵ دیدگاه موافقین ۱۱ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۹
آقای مُرَّدَد

خیلی‌ها قبل از اینکه سلیقه‌ای را مـِن جمله موسیقی - نوع مطالعه - کار یا شغل خاصی وارد برنامه زندگیشون کنند ابتدا تیپ و اِفِه آن را برای خودشان میگیرند. این حرکت برای ثبات در اون وضعیت و برنامه موثر است. 

اما رفته رفته موضوع اصلی فراموش میشود و فقط تیپش بجا میماند.


من نیز در حال خواندن کتابی هستم با عنوان: جان شیفته (L'Ame enchantée)

برخی جملات کلیدی کتاب که برخی از آنها در آغاز هر فصل نوشته شده است:

ـ‌ جایی که زندگی هست،‌ مرگ هم هست: این نبردی است در هر لحظه.

ـ می‌دانم، خطر می‌کنم. برای آن هم خطر می‌کنم که بهتر بدانم. اخلاق کهنه توصیه می‌کرد که از خطر بگریزیم. ولی اخلاق نو به ما یاد داده است که آنکه خطر نمی‌کند هیچ چیز ندارد.

ـ بدا به حال دل‌هایی که بیش از اندازه محفوظ بوده‌اند! هنگامی که عشق راه به دل باز می‌کند،‌ آنکه عفیف‌تراست بی‌دفاع‌تراست.

ـ مبارزه هرچند هم که امید پیروزی در آن نباشد، باز خود امیدی است.

ـ روح انقلاب در عصیان‌های جدا جدا از هم می‌پاشد.


یه چیزی بگم؟ خواستم با آرامش و طومأنینه رو از مجلس و طرح سوالات و اراجیف و جفنگیاتِ دوستمان "دکتر؟ حسن" برگردانم. مثلا الان حسش را ندارم. سـِرَّم. برو بابا حال نداریم و چه خبر از کجا و هوا چقدر گرمه و از این حرفها.

یه چیز دیگه هم بگم؟ من نیز در حال خواندن کتابی هستم را دروغ گفتم. شما فکر کنید من راست گفتم.




۲۶ دیدگاه موافقین ۱۲ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۳
آقای مُرَّدَد

گوشی موبایلم را برمیدارم. شماره میگیرم. روی میز میگذارم. دفتر تلفن را میبندم و داخلُ کشوی میز میگذارم و به کارم مشغول میشوم. نمیدانم چند دقیقه ای میگذرد که موبایلم زنگ میخورد. شماره ناشناس است. بر میدارم میگویم بفرمایید. میگوید شما زنگ زدید و جواب ندادید. یادم میافتد شماره گرفتم، گوشی را روی میز گذاشتم. دفتر تلفن را جمع کردم و فراموش کردم که باید گوشی را بردارم و با مخاطبم حرف بزنم. عذر خواهی میکنم و عرایضم را برایش نُطق میکنم.



در طی یک روز بیش از پنج مورد اینچنینی دارم.


تصور اینکه یک روزی دچار فراموشی بشم برایم درد آوره. اینکه یک سوالو ده بار بپرسی. اینکه نفهمی آن مردی که روبروی تو نشسته و به تو لبخند میزنه دوست توست. اینکه اشتباهی در یک ایستگاهِ تاکسیِ دیگر، سوارِ تاکسی شوی و به آخر خط برسی و نفهمی کجایی. اینکه نفهمی به جای حمام رفتی داخل اتاق خواب و نمیدانی که اینجا چه کار میکنی؟ اینکه بنشینی یک جا و نفهمی چه دراطرافت میگذره و نفهمی کی هستی و نفهمی اتاقت کدوم طرفه و نفهمی این چیزی که در تو پدید آمده، نیاز به رفتن به دستشویی است و نفهمی ........

درد آوره.
ترس آوره.

از تهران برگشتنی، بلیط بابل گرفتم، گرگان پیاده شدم.




موافقین ۲۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۲
آقای مُرَّدَد

آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی

و آن دم که بی تو باشم، یک لحظه است سالی

"حافظ"

موافقین ۱۷ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۰
آقای مُرَّدَد