یک عدد قحطی‌زده

حقایقِ توأم با توهماتِ یک‌عدد قحطی‌زدۀ مــُرَدَد

۹ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

بارالها! اگر من خوبم و دیگران مرا خوب مینامند، همه از توست و اگر بَدَم و دیگران مرا بد مینامند از جهل و نادانیِ خود.

پس مرا به حال خود رها مکن که جهل چون سایه  به دنبال من است و نادانی در مقابلم لانه کرده و مدام مرا میخواند.

                                                                                                                                                               «من»

۴ دیدگاه موافقین ۸ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۰:۱۶
آقای مُرَّدَد
سلام!
سفر کربلا برای من سراسرتفکر بود و تعقل و تأمل . لحظه به لحظه حُزن بود و دلسوختگی. امید بود و شوق. خستگی بود و ناتوانی. نشاط بود و شَرَر.
سفر کربلا برای من که اولین بار بود قرار بود به زیارت سیِّدالشهدا بروم، همه چی بود. قدم به قدم. نگاه به نگاه. گوشه به گوشه. و نفر به نفری که با آنها برخورد داشتم. 
سفر کربلا برای من بر عکس همه ی سفرهای دیگرم نه دوربین داشت، نه قلم و نه ضبط صوت.
من بودم و من.
اما تصمیم دارم  گاه گاهی اتفاقات شیرین و جالبی که برای من رُخ داد، اینجا ثبت کنم که شما دوستان هم بخوانید.
یا علی!!!
روز-نجف-فضای خارجی(چند ده متری حرم حضرت علی <ع>)
با همسر و زن و شوهر جوانی که از اقوام و همراه ما بودند در این سفر، لبه ی باغچه ای نشسته بودیم و نهارِ یکی از موکب های نزدیک حرم را میل مینمودیم و حضش را میبردیم  یک افسر عراقی که در دورترین نقطه ی یک دیواری به تنهایی روی صندلی ای نشسته بود و طوری به صندلی اش به دیوار تکیه داده بود که دوپایه ی جلوی صندلی روی هوا بود و پاهای خودش را هم مثل کودکان روی هوا میرقصاند و با یکی از دستانش سبیلهای پَت و پَهنش را میتاباند و زیر لب چیزی میخواند، توجهم را جلب کرد. البته صدایش را وقتی شنیدم که همراهانام را بی مقدمه تنها گذاشتم و طوری که انگار یاد چیزی افتاده باشم ، از جا خیز برداشتم و سمتش رفتم. هدفم این بود که با او هم‌صحبت شوم هرچند که نمیدانستم چه قرار است با زبان عربی نثارم کند.
روبرویش روی زمین نشستم و گفتم سلام علیک! گفت سلام. لهجه ی عربی اش طوری بود که گمان میکردی الان است که گلویش منفجر شود. با یک تکه سنگ روی زمین یک نقطه کشیدم و اشاره زدم که ببین. 
دو پایه صندلی روی زمین فرود آمدند و پوتین های افسر  هم با اصابت بر زمین خاکی بلند کردند که انگار یک تریلی خاک از آسمان روی زمین افتاده باشد. آرنج هایش را روی زانوانش گذاشت و نگاه کرد. نقطه را نشانش دادم و با لهجه ی شیرین ایرانی گفتم: "هذا....(کمی فکر کردم یادم بیاید شهر به عربی چه میشود) مـَـدینَـتوُل...(مکث) نجف"  بعد طوری نگاهش کردم که حتما باید بفهمد که چه میگویم.
بعد یک نقطه ی دیگر کشیدم گفتم: "هاذا کربلا؟ یا... ( و یک نقطه ی دیگه کشیدم در مقابل آن نقطه ی دومی، طوری که نجف بین دو نقطه ی دیگر قرار بگیرد و ادامه دادم) کربلا؟ خندید.
 همانطور که نشسته بود دستانش را به زمین نزدیک کرد و سینه اش تا نزدیک کَمَرش بین زانوانش قرار گرفت و یکی از نقطه ها رو با کف دستش پاک کرد و به آن دیگری گفت: "کربلا" و لیخندی زد.
گفتم : "خوب! کوفه؟ بعد با دستانم طوری علامت دادم که انگار یک پیچ خیلی بزرگ را باز میکنم. نمیدانم چرا انتظار داشتم با اون پیچ بزرگ و کلمه ی کوفه بفهمد من چه مرگَم است. اما با کمال تعجب دیدم یک نقطه ی دیگر روی زمین با سنگ کشید و گفت: "کوفه"
با اعتماد به نفس نگاهش کردم و گفتم. نجف؟کوفه؟کربلا؟ یا (میدانیم که یا به زبان عربی کلمه ی خطاب است. یا حسین! یا علی و ....ادامه دادم) نجف کربلا؟ منظورم این بود بروم   کوفه و بعد کربلا یا از همین‌جا بروم کربلا؟ یک کم به روبرویش نگاه کرد و بعد مرا برانداز کرد و سپس به نقشه ای که خلق کرده بودیم نگاه کرد و گفت:
"شما مستقیم برو کربلا اونطوری راهت خیلی دور میشه"
چشمانم گرد شده بود و طوری نگاهش کردم که انگار یک روح دیده ام. بلند شدم گفتم: "مرسی" و بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم به سمت همراهانم رفتم.
فارس بود یا فارسی بلد بود؟ آبرویم رفته بود شاید.
همسرم مدام میپرسید چه گفتید؟  برای حفظ باقیمانده ی آبرویم میگفتم هیچی. و مدام میپرسید. در نهایت گفت: پس چرا تا بلند شدی میخندید؟
از دور به افسر نگاهی انداختم با دست به شکل خداحافظی برایم دستی تکان داد و فریاد کشید:"التماس دعا"
زیر لب گفتم: محتاجیم داداش!
۲۶ دیدگاه موافقین ۱۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۰:۴۶
آقای مُرَّدَد

کم آوردم در انتخاب واژه ها... 

سه روز است که مینویسم؛و هربار که میخوانمش میبینم کلماتم در مقامی نیستند که بتوانند ماجرایی که بر من گذشت را شرح دهند. پس پاک میکنم و چند ساعت بعد باز مینویسم و ....

چقدر کلمات و واژه ها خُرد و ضعیف‌اند برای وصف حال من. 

چه بگویم؟ پرواز؟ پرواز نبود. وصال؟ وصال واژه ی کمی است برای لحظه ای که گذشت. چیزی بود شبیه وصال، شبیه پرواز، ترکیب خواب و بیداری. پرواز و قدم زدن. آغوش و بوسه و مستی و مست  بودم شاید...... . نشاط و ... 



هااااااااااااااااااااااااااااااهـــــــــــ

(الان دقیقا لحظه ای ست که باز باید دوباره پاک کنم و صفحه را رها کنم و بروم.) 

سفر بودم. مشرق زمین. عازمم به مغرب زمین.

۲۴ دیدگاه موافقین ۱۴ ۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۱:۵۴
آقای مُرَّدَد

یک توده نچندان بزرگ تار عنکبوت متروک، در گوشه یک انبار متروک تر، مملو از حشرات ریز و نسبتا درشتی که پوسیده اند  و میشود به راحتی تشخیص داد که کدام پشه است و کدامیک مگس و دیگری چیست، در کنج متروک تر از انبار حیاط خانه ی پدری همسر، توجه مرا به خود جلب کرد. نزدیک که شدم نه عنکبوتی دیدم و نه اثری از عنکبوتی که لااقل در این چند ماه اخیر از آنجا عبور کرده باشد. غباری نشان از گذر زمانی بسیار طولانی بر تارهای عنکبوت نشسته بود حشراتی که از فرط گرسنگی و شاید حتی تشنگی و در اثر روزها و شبهایی که سخت میگذشت، جان به جان افرین  تسلیم نموده بودند. دلم گرفت از وضعی که داشتند. گمان میکردگند قرار است خوراک عنکبوتی شوند که وجود نداشت. نمیدانم این انتظار چه انتظاری بوده است؟ اینکه اجل میرسد یا ناجی.... اینکه به گرسنگی مرده اند یا چشم به راهی....


گوشه انبار متروک حیاط خلوت متروک تر خانه ی پدری همسر، سطلی وجود داشت که یک مشت خنزل پنزل روی آن تلنبار شده بود و صحنه ای که دیدم دلم را لرزاند. هفت بچه موش که فقط سرشان از سطل بیرون بود و باقی بدنشان درون سطل. درب سطل خیلی خیلی کمتر از حجم جمجمه بچه موشها راه خروج داشت اما چطور این اتفاق افتاده بود؟ مادری پنج زایمان کرده بود و....؟ باید سر در میآوردم. خنزل و پنزل را کنار زدم که چه سنگین بودند. درب سطل را برداشتم و با بدن های تو خالی، سست، پوسیده و ناپایدار و آویزان هفت موش مواجه شدم که سعی داشتند از حبس بیرون بیایند اما نتوانسته بودند. مادرشان کجا بود ؟ نمیدانم. و شاید مهم هم نباشد. تنها چیزی که مهم بود تلاش موشها برای بیرون آمدن بود. چطور دستشان به لب سطل رسیده؟ مگر چقدر پریده اند؟ چرا وقتی یکی به نتیجه نرسیده و آنجا خفه شده باز این اقدام به خودکشی توسط دیگران تکرار شده؟ یا شاید هریک فکر میکردند که آنهایی که در بالا گرفتار شده اند در واقع، رها گشته اند. غریضه ی آنها چه فرمانی داده به موشها؟ نمیدانم. دردست بررسی است.



زیرنوشت: من یک مردی با انگشتانی بزرگ و پهن هستم که هرکدامشان به تنهایی اندازه ی صفحه ال سی دی موبایلم است. وقتی میخواهم مثلا(الف) را کلیک کنم،(ع.غ.ف،ت.ا.ل.د.ذر) هم کلیک میشود. پس غلط املایی ها را ببخشید.

۱۸ دیدگاه موافقین ۱۱ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۴
آقای مُرَّدَد

به منوی غذایی که روی میزِ رستورانی که دوستم -مالکِ همان رستوران - برای سالگردِ ازدواجِ من و همسر تدارک دیده بود تا سورپرایزمان کند، نگاه میانداختیم و تنها نامِ نوشابه و دوغ و ماستِ موسیر و یکی از سالاد ها را میتوانستیم تلفظ کنیم. سالادِ فصل.


عکس تزئینی است

۲۶ دیدگاه موافقین ۴ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۴
آقای مُرَّدَد

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم

اصلا دوست ندارم قربانیِ وضعِ خوبِ نسلهایِ بعدی باشم(2)

اینجاش آهنگ پخش میشه



۲۵ دیدگاه موافقین ۱۱ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۹
آقای مُرَّدَد

خیلی‌ها قبل از اینکه سلیقه‌ای را مـِن جمله موسیقی - نوع مطالعه - کار یا شغل خاصی وارد برنامه زندگیشون کنند ابتدا تیپ و اِفِه آن را برای خودشان میگیرند. این حرکت برای ثبات در اون وضعیت و برنامه موثر است. 

اما رفته رفته موضوع اصلی فراموش میشود و فقط تیپش بجا میماند.


من نیز در حال خواندن کتابی هستم با عنوان: جان شیفته (L'Ame enchantée)

برخی جملات کلیدی کتاب که برخی از آنها در آغاز هر فصل نوشته شده است:

ـ‌ جایی که زندگی هست،‌ مرگ هم هست: این نبردی است در هر لحظه.

ـ می‌دانم، خطر می‌کنم. برای آن هم خطر می‌کنم که بهتر بدانم. اخلاق کهنه توصیه می‌کرد که از خطر بگریزیم. ولی اخلاق نو به ما یاد داده است که آنکه خطر نمی‌کند هیچ چیز ندارد.

ـ بدا به حال دل‌هایی که بیش از اندازه محفوظ بوده‌اند! هنگامی که عشق راه به دل باز می‌کند،‌ آنکه عفیف‌تراست بی‌دفاع‌تراست.

ـ مبارزه هرچند هم که امید پیروزی در آن نباشد، باز خود امیدی است.

ـ روح انقلاب در عصیان‌های جدا جدا از هم می‌پاشد.


یه چیزی بگم؟ خواستم با آرامش و طومأنینه رو از مجلس و طرح سوالات و اراجیف و جفنگیاتِ دوستمان "دکتر؟ حسن" برگردانم. مثلا الان حسش را ندارم. سـِرَّم. برو بابا حال نداریم و چه خبر از کجا و هوا چقدر گرمه و از این حرفها.

یه چیز دیگه هم بگم؟ من نیز در حال خواندن کتابی هستم را دروغ گفتم. شما فکر کنید من راست گفتم.




۲۶ دیدگاه موافقین ۱۲ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۳
آقای مُرَّدَد

گوشی موبایلم را برمیدارم. شماره میگیرم. روی میز میگذارم. دفتر تلفن را میبندم و داخلُ کشوی میز میگذارم و به کارم مشغول میشوم. نمیدانم چند دقیقه ای میگذرد که موبایلم زنگ میخورد. شماره ناشناس است. بر میدارم میگویم بفرمایید. میگوید شما زنگ زدید و جواب ندادید. یادم میافتد شماره گرفتم، گوشی را روی میز گذاشتم. دفتر تلفن را جمع کردم و فراموش کردم که باید گوشی را بردارم و با مخاطبم حرف بزنم. عذر خواهی میکنم و عرایضم را برایش نُطق میکنم.



در طی یک روز بیش از پنج مورد اینچنینی دارم.


تصور اینکه یک روزی دچار فراموشی بشم برایم درد آوره. اینکه یک سوالو ده بار بپرسی. اینکه نفهمی آن مردی که روبروی تو نشسته و به تو لبخند میزنه دوست توست. اینکه اشتباهی در یک ایستگاهِ تاکسیِ دیگر، سوارِ تاکسی شوی و به آخر خط برسی و نفهمی کجایی. اینکه نفهمی به جای حمام رفتی داخل اتاق خواب و نمیدانی که اینجا چه کار میکنی؟ اینکه بنشینی یک جا و نفهمی چه دراطرافت میگذره و نفهمی کی هستی و نفهمی اتاقت کدوم طرفه و نفهمی این چیزی که در تو پدید آمده، نیاز به رفتن به دستشویی است و نفهمی ........

درد آوره.
ترس آوره.

از تهران برگشتنی، بلیط بابل گرفتم، گرگان پیاده شدم.




موافقین ۲۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۲
آقای مُرَّدَد

آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی

و آن دم که بی تو باشم، یک لحظه است سالی

"حافظ"

موافقین ۱۷ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۰
آقای مُرَّدَد