یک عدد قحطی‌زده

حقایقِ توأم با توهماتِ یک‌عدد قحطی‌زدۀ مــُرَدَد

تشکر از جناب تدبرای شروع این چالش مفید.

تشکر از مرتضا برای دعوت بنده ی حقیر!

ابتدا از دو نفر از دوستان شیرین و مهربان و به گُمانم کم سن و سال‌تر دعوت میکنم که به جمع دوستان بپیوندند علی‌رضا ی عزیزم و یاسمن خانمِ گُل


{اگر قبلا توسط دوستان دیگری دعوت شده بودید که خوب چه بهتر!} :)

داستان من و کتاب چیزی متفاوت تر از داستان مرتضا و کتابهای پدرش نیست. پدرم چهار کلاس سواد  مکتب‌خانه ای ، و بیش از هفتصد هشتصد جلد کتاب دارد.

از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. از رمان های قدیمیِ فرانسه : باباگوریو، دسته ی دلقک ها، پاپیون و زن سی ساله بگیرید تا رمانهای معروف جهان: جنایات و مکافات،قلعه حیوانات، آناکارنینا، و همینطور کمدی الهی دانته و سینوهه و.... کتاب های مفصل درمورد تاریخ ایران قبل و بعد از اسلام و کتاب های مذهبی مثل عقل سلیم(یا قلب سلیم) و ....... و خیلی کتاب های دیگر که واقعا حضور ذهن ندارم.

از همان دوران کودکی که سواد خوندن و نوشتن آموختم یادم میاید که پدر هرگز من و خواهر هایم را به خواندن کتاب ترغیب نَنمود. چون فکر میکرد چون خودش به جایی نرسیده، پس ما هم نباید وقتمان را به بطالت بگذرانیم.  با اینکه از نظر ما فرهیخته تر از او در دنیا وجود نداشت.

به تک تک کتابهای پدر دست زدم، لایش را باز کردم بستم و کنار گذاشتم.

تنها یک کتاب توجه مرا به خود جلب کرد آن هم به خاطر طرح روی جلدش بود به نامِ "سایه عقاب نوشته ژان دنکور" کتاب را در عرض سه روز تا انتها خواندم و درست در صفحات پایانی کتاب، منفور ترین شخصیت داستان از طرف منِ مخاطب حکم قهرمانی گرفت و روحم را شاد کرد. شخصی به نام "فوشه" که هنوز که هنوزه گاهی به یادش میافتم.

کتاب "تیمور لنگ اثر هارولد لمپ" توجه مرا به نوع سیاستی که امروز در مملکت ما حکم فرماست خیلی خیلی زیاد جلب کرد که گاهی در مطالبم هم به آن اشاره کرده ام.

محمد پیغمبری که از نو باید شناخت. بدک نبود. و موثر ترین کتابی که واقعا و واقعا و واقعا مرا به خود جلب کرد و باعث شد که چندین بار بخوانم و هر بار نسبت به حال و روزم و مسائلی که در آن درگیر بودم، از آن نت برداری کردم، چیزی نبود جز ترجمه و تفسیر  : "فرآن شریف و کریم" قرآن را خوب میخوانم. و جالب اینکه هر بار که به انتها میرسم میبینم که نت برداری های من کاملا متفاوت با سال پیش است و نزدیک تر به مشکلات و دغدغه های امروزم.

همین. حالا کلیک کنید تا برگردید



نظرات  (۱۳)

۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۵ ❤❤ EXOYAS ❤❤
ممنون ^_^
.
پدر منم دقیقا همینطوره...!
پاسخ:
خدا حفظشون کنه. سایشون بالاسرتون با عزت
فوشه منو یاد فوشه‌ی کتاب دزیره انداخت، اونجا هم شخصیت اعصاب خرد کنی بود:)

فکر کنم تنها کسی که تا حالا عین ادم قران نخونده و درست و حسابی بهش فکر نکرده منم، خداییش گاهی به شماها حسودیم میشه که انقدر خوب و دلی از قران حرف می‌زنید،خوش به حالتون.
پاسخ:
کاری نداره که باید بگیری دستت. به من هم حسودیت نشده. پاشم برم اسفند دود کنم:D
نمیدونم یادم نیست برا کی تعریف میکردم شاید همین مرتضای عزیز و دوست داشتنیِ خودمون.
الان سه فصل از قرآنُ نت برداری کردم هر بار با یک حس و حال متفاوت، یک بخش یا آیه از قرآن جلو چشمام بلد شده. نمیدونم دارم درست توضیح میدم یا نه.
مثلا زمانی که درگیریِ من بیماریِ پدرم و (مثلا ها) مشکلات مالی بود و جفای دوستان، آیه هایی که درشت نمایی میشد و اختیاری هم درش نداشتم، یادداشت میکردم. سال بعد که وضعم متفاوت تر بود هم، چنین میکردم. دفعه ی دوم که هر دو رو با هم مرور کردم متوجه این تفاوت شدم. و بار سوم نیز. و این بار هم تفاوت وجود داشت. و هر بار هرکدوم به تنهایی امید بخش و الهام بخش بودن. 
افتخار دادید  ولی معذرت میخواهمــــــ چون حذف وبلاگم نزدیکه ، نمی ارزه !
پاسخ:
:) صاحب اختیاری
بگیرم دستم که فایده نداره، دل باید بفهمه و بگیره دستش.
همینطوری پیش برید یه گنجینه از ایات و برداشت‌هاتون رو میتونید داشته باشید:)
پاسخ:
دارم فکر کنم :)
الان به صورت سر پایی بگمـــــــــ؟
پاسخ:
:)
داداش نوت برداری های سال های قبل رو کجا نگه میداری؟سؤاله برام
پاسخ:
تو یه دفتر سفید با جلد های خیلی کُلُفت. یه نخ هم وسطش داره. چطور؟
سلام :)
خیلی جالب بود. آرزوی همچین کتابخونه ای رو داشتم من :)
و ترجمه قرآن و نت برداری؛ چه کار جالبی!
موفق باشید :)
پاسخ:
مچکرم. :D صاحب دارن والا میگفتم قابلی نداره
۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۵ صـــا لــحـــه
واقعا خوندنی بود این پست
خوش به حالتون که پدرتون یک کتابخونه بزرگ داره!
پاسخ:
اما:
از فضل پدر مرا چه حاصل؟
بلی یا خیر ؟
پاسخ:
بفرما
۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۱ صـــا لــحـــه
خب ازشون کتاب امانت میگیرید دیگه! خیلی راحت تر از کتابخونه‌ها!
پاسخ:
بله بله .بدون شک همینطوه. اگر کتابخونه ی بزرگی داشتم ،عودت هم نمیدادم. :D
پدر من خیلی اهل کتاب خوندن هست و ما یه بخشی از خونه رو به کتاب اختصاص دادیم من و پدرم همیشه وقتی بیکار میشیم کتاب ها رو میخونیم .
بهترین کتابی که خوندم حسن صباح بود :))))
همین دیه :)))
پاسخ:
قلعه الموت؟ آشیانه ی عقاب؟ یا خود کتاب حسن صباح؟
قلعه الموت
پاسخ:
بسیار هم خوب....یکی این کتابُ از من امانت گرفت دیگه برنگردوند. پس دست تو بوده:D
خوش به حال پدر
پاسخ:
خوش به حال من

ارسال دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی