یک عدد قحطی‌زده

حقایقِ توأم با توهماتِ یک‌عدد قحطی‌زدۀ مــُرَدَد

لقمه نانی با طعمِ لاشه های گندیده

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۶ ق.ظ
این روز ها ساعت شش و نیم  مغازه را باز میکنم و آب و جارویی و گردگیری ای و مینشینم پشت میزم پنکه را روشن میکنم . با بادِ نیمچه خنکِ شرجی ای که به صورتم میزند، دلم چُرتَکی میخواهد که دست یافتن به آن غیر قابلِ امکان است. روبروی مغازه آن سوی خیابان مردهایی را میبینم که کیسه و نایلون به دست، با لباس های خاک و غبار آلوده، با چشمانی منتظر و پویا، ماشین های در حال گذر را دنبال میکنند که مبادا یکی از آنها بایستد و کارگری بخواهند و از قافله  و هجوم چند ده نفریِ دوستانشان عقب بمانند و امروز هم دست از پا دراز تر به خانه هایشان بازگردند.

بخارِ عرقِ روی سرشان از اینجایی که من نشسته ام به خوبی پیداست. ساعت هفت صبح است و گرمای اینچنینی و کارگرانِ جویای کار.
یک نیسان میایستد. آن هم روبروی مغازه ی من. بوی مشمئز کننده ای تمام محیط را فرا میگیرد. انگار دیگر اکسیژن نیست که تنفس میکنم. بوی تعفن است. گازی  آشنا اما غریب.
کارگران به سمت نیسان میدوند. بلند میشوم که درِ مغازه را ببندم. چیزی توجهم را به خود جلب میکند. کارگران سرعتشان کم میشود. نگاهشان به گونه ایست که انگار لاشه ی حیوانی را دیده باشند. یک عده میایستند و عده برمیگردند و دو سه نفری به سمت نیسان میآیند. راننده حتی شیشه را پایین نمیدهد که نکند خدایی ناکرده بو آزارش دهد. فریاد میکشد، یک نفر. برای حفر چاه و خالی کردن اینها درون چاه.
کارگران نگاه میکنند. فقط دو نفر میمانند. پشت نیسان را که نگاه میکنم بشکه های آبی رنگی میبینم که رویشان نوشته است مرغداریِ همت. میتوانم حدس بزنم. چند سال پیش شبیه این را دیده بودم. جوجه های ماشینی ای که سر از تخم در نیاورده اند. تخم مرغ های شکسته. زردآبه های متعفن. حتی جوجه های زنده ی معلول. همه و همه در این بشکه ها غلطانند. باید در جایی دفن میشدند. 
مردی را میشناختم. دزدکی جوجه های معلول را بر میداشت و با مهربانی و مراقبتِ شدید پرورششان میداد  و به وقت رسیدن، سر میبُرید و میخورد.
یکی از کارگران پرسید چند؟ راننده فریاد کشید:     چهـــــل
کارگر رفت و یکی ماند. کیسه اش را در دستش میفشرد. متوجه نگاه من از پشت شیشه شد. سری تکان داد و لبخندی زد. 
قبلا با هم گفتگویی داشتیم. از نداری هایش. از گرفتاری هایش. از اینکه چرا هم سن من است و گمان میکردم لااقل پانزده سال از من بزرگتر است. از چین و چروک پیشانیَش. از ضربه ای که باعث پاره شدنِ پلک بالای چشم چپش شده بود.  
آنروز نشسته بود و من مجبور بودم برای کم کردن میزانِ انعکاسِ برقِ نورِ فلاشم، کمی به صورتش پودر بزنم. به چروکِ پیشانیَش دستی کشیدم و گفتم: چقـــدر عمیق!
لبخندی زد و گفت: از بدِ روزگاره. و بابی شد بر باز شدن سفره ی دلش.
 صداقت کلام در چشمانش موج میزد. زیاد میدیدمش و یک درصد هم فکر نمیکردم که غُلُو میکند. از مریضیِ زنانه ی همسرش گفت. از هیدروسفالیِ دخترش. از دو فرزندی که در سن دو سالگی تَلَف شدند. از بی پولی. بی کاری. گرانی. بی مهریِ بومی ها. از پاپوش درست کردن ها . از سنگ اندازی ها. و....آنقدر گفت و گفت و گفت تا اینکه به او گفتم: برای سرخیِ صورتت، میتوانم کاری بکنم اما قرمزیِ چشمانت باعث میشود عکست خوب در نیاید. بس کن لطفا.
سنگدلانه گفتم بس کن چون آنقدر خودم غم و غصه و درد و بلا گریبان را گرفته بود که بار سنگین حرفهایش، آزارم میداد. خنده ی بلندی کرد و گفت: چشم. لهجه ی شیرین و دوست داشتنیِ آذری اش وقتی که گفت چشم،خندانم کرد.
خیلی سریع خیزی زد و آمد این سمت و نشست داخلِ نیسان و رفت.
میدانستم قرار است چه بر سرش بیاید. درِ مغازه را باز کردم . هوای محیط همچنان مشمئز کننده بود چند قطره از زردابه های بشکه ها روی آسفالت ریخته بود. مطمئنم طولی نمیکشه که آفتاب خشکش میکند. اما آن مرد بعد از خستگیِ ناشی از حفر آن چاه، درست وقتی که بدنش نیازِ شدید به اکسیژن و خُنکیِ هوا دارد، باید درِ آن بشکه ها را باز کند و آنها را درون چاه خالی کند. تصورش هم برایتان غیر ممکن است. 
روزی من با چشم خود دیده ام و  برای یک تکّه نان، هم حفر کرده ام. هم خالی کرده ام. و هم به سرم آمده است.


پاورقی: نمیدانم میدانید یا نه، وقتی به لاشه ی یک حیوان مُردۀ بو گرفته دست بزنید، با هیچ شوینده ای بوی متعفن آن نمیرود مگر به گذرِ زمان.
موافقین ۵ ۹۷/۰۴/۲۳
آقای مُرَّدَد

داستانک

دیدگاه‌ها  (۲۶)

۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۷ علیرضا آهنی
اه ، حالم به هم خورد
پاسخ:
:| 
۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۱:۳۹ علیرضا آهنی
پس میخوای چی بگم ؟
پاسخ:
همون که گفتی خوب بود.:)
چی‌ میتونم‌ بگم؟ میدونید امثال من بعد از خوندن این چیزها فقط میتونن اشک بریزن و هی حالشون از خودشون بهم بخوره که چرا کاری از دستشون برنمیاد؟ چرا دستشون به جایی بند نیست؟ و چراهای دیگه...
ولی کاش گذاشته بودید حرف بزنه، نمی‌شه باری از روی دوششون برداشت ولی شاید اینجوری باری از روی دلشون برداشته میشد،هر چند که میدونم برای خودتون هم سخته‌!

پاسخ:
شما چرا باید از خودت بدت بیاد؟ عادت کردیم میدونی؟
نمیدونم داشتم به کی میگفتم . انقدر با این برنامه های ماه عسل و حالا خورشید و خندوانه و چه و چه عادتمون دادن به کمک کردن های گروهی به بینواهایی مثل خودمون که یادمون رفته مسئولی هم وجود داره. کسی که به فراخورِ اسم و سمَتی که داره باید پاسخگو باشه. 
از یک طرف خودشون هم خودشونو وقف مسائلِ مزخرف کردن و بارِ این مسئولیتو انداختن به گردن اون برنامه‌هایی که گفتم.
میدونی؟ مملکت داره مثل یک درختِ به ظاهر سالم و استوار، از تو میپوسه و باغبون هم خبری ازش نیست/.

چقدر تلخ بود حقیقت محض
به شخصه بوی لاشه تجربه نکردم، اما بوی تخم مرغ گندیده چرا، روزها گذشت ولی بو در مشامم بود و به لطف گذر زمان از یاد رفت.
یه دوستی خاطرش مکدر شده بود که چرا مردم از دین ( و از این قبیل مسایل) غافل شدن. بنده هم به ایشون گفتم زمانی که بشر تحت فشار فقر باشه دیگر مجالی برای دین نداره.
موفق باشی
پاسخ:
بله متاسفانه... همینطوره. البته در ظاهر همه دین دار میشیم. خدایا بده. خدایا ما رو از این مخمصه نجات بده ولی به محض خروج و رهایی از فقر میشیم همونی که بودیم
چی بگم.. :(
پاسخ:
:| تنتون سلامت. همین چی بگم خودش کلی حرف بود
۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۱۸ رویا رویایى
:( واقعا ناراحت کننده است
دلم از این غم سوخت و اشک جارى است همچنان 
هعیییییى روزگارِ بى رحم، مردهاى سرزمینم زیر فشار کمر خم کردند و مقابل نامرد کمر خم نکردند
تا کى آنها بخورند و ما ببینیم و دم نزنیم 
بوى تعفن از جلوى مغازه ى شما نیست از کثافتى است که اینها بر کل جامعه زده اند
همه را خفه مى کند و هرگز نمى رود مگر با منقرض شدنشان
پاسخ:
چقدر این قسمتُ دوست داشتم:
بوی تعفن از جلوی مغازه ی شما نیست از کثافتی است که بر کل جامعه زده اند. 

آره واقعا
حرفتون درست ولی وقتی دولت بی‌عرضه و بی‌غیرته و کاری نمیکنه باید چکار کنیم؟ بشینیم تا مردم از پا در بیان؟ دولت ۱۰۰ سال هم بگذره ککش نمیگزه، عین خیالش هم نمیاد چون خودشون تامینن، این خود مردمن فعلا که باید به داد هم برسن، خودمون تو فکر خودمون نباشیم بیشتر از پا در میایم.
مملکت خیلی وقته کرم افتاده به جونش و شاخ و برگ‌هاش پوسیده خودمون حواسمون نیست، لعنت به مسئولین بی‌شرفی که عین زالو افتادن به جون این مردم و ولشون نمیکنن، سرمایه و جون مردم رو میمکن و عین خیالشون نیست، واقعا چجوری میشه ادم‌ها انقدر پست بشن؟ دور از ذهنه واقعا!
پاسخ:
پستی و رذالت آدمها که ناممکن نیست. مثلا درمورد آشویتس بخون. بی ربطه به موضوع من ولی بخون. 
سرِ کوچه ی ما سطل زباله نداره. مردم زباله هاشونو میریزن رو زمین. سرِ خیابون. پنجاه قدم به چپ یا راست، سرِ کوچه ی های همسایه، سطل هست. اما میریزن اونجا. وقتی یه عده اعتراض میکنیم میگن: انقدر میریزیم تا از رو برن، و سطل زباله بذارن... بیشتر از پنج ساله من تو اون کوچه هستم و هیچ سطلی هم نذاشتند.
یعنی از ساعت ده شب تا نه صبح کثافت اون کوچه و اهالیشو بر میداره. یکی هم نمیره شهرداری بگه ما سطل میخوایم. فقط به این شکل بی خردانه اعتراض میکنن.
اینکه گفتی نمیشه که بشینیم مردم از پا در بیان، گفتم اینو بنویسم و بگم، گاهی خودم مردم هم(گاهی فقط) مسببّ دست و پا زدنِ خودشون تو گند و کثافتن. برای اینکه به کسی بر نخوره میگم اول خودم. 
۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۴ رویا رویایى
:(
پاسخ:
انشالله سر عقل میان حتی اگر منقرض نشن
اون روز داشتم این متن رو میخوندم الان یادش افتادم: 
زمین بوی نفرت می دهد، خورشید شکایت پیش خدا برده است؛خداوندا می خواهم خاموش شوم ،از این گندیدگی جانم به لبم رسیده است،هرچه گرمترش می کنم بوی گندش بلندتر می شود!
"کتاب شیطان و خدا _ ژان پل سارتر"
پاسخ:
البته اینها برعکس "گوتس" عمل کردند. (اشاره به یکی از شخصیت های  کتاب)
اول خوبی کردند  بعد دارن بابای مردمو در میارن. برای رسیدن به همون جایگاه
یه زمانی اون قدیما موفق شدم بوی تخم مرغ گندیده رو با سرکه سنتی(سرکه های صنعتی به درد نمی خوره) رفع کنم. 

حالا می فهمم علت این حجم عظیم مهاجری که روانه شدن سمت شهری مثل کاشان که اغلب خشک مذهبن و فضول و تحملشون برای خیلی ها سخته، چیه!

اینجا دستمزد کارگرهای افغان برای کشاورزی حداقل 60 تومن هست.
پاسخ:
سلام
خدا بده بهشون برکت... سوئیت شبی چنده. به فکر انداختی منو...
آقا اون عکس بالای وب رو در کجای ویرایش قالب آپلود میکنین؟
پاسخ:
سلام لوسی می اینجا رو کلیک کن
ایا دادن لینک فیلتر شده صحیح است؟:)) غیرممکن نیست اما عجیبه، ادمی تا این حد برخلاف فطرت الهیش پیش بره عجیبه!
...
پاسخ:
فیلتر نیست. ببخش. صبر کن . عه آره. ببخشید :|
بیا عکساشو ببین
۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۶ علیرضا آهنی
توی محل ما هم بوی کثافت های سطل آشغال ها موقع ظهر وحشناکه
پاسخ:
پس باید براش یه فکر اساسی کرد
چه وحشتناک
یاد اسرای دفاع مقدس خودمون افتادم...
پاسخ:
تصور کن فقط یک میلیون و چهارصد هزار نفر تو اون اردوگاه سوزونده شدن. ربطی نداره به مطلب ولی اینکه انسان های وحشی تو هر تاریخ و زمانی وجود داشتند و به انسانهای دیگه اهمیتی نمیدادند و مثل حیوون باهاشون برخورد میکردند، وجود داشته.
می‌دونید. وقتی سختی‌هایِ بعضی افراد، از چیزِ ثابتی نشأت نمی‌گیره، آدم نمی‌دونه به کدوم مصوب فکر کنه.
پاسخ:
چیز ثابت یعنی چی نیلوفر !
یه سرچ بزنید نرخ سوئیت توی کاشان دستتون میاد!

https://www.jajiga.com/room/3140352/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86


یا مثلاً این:

https://www.vilajar.com/RentApt/City/%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86

یا این :
https://kashaneskan.com/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86/

پاسخ:
:))
دستت درد نکنه
وقتی آدم مجبوره پول دربیاره یعنی مجبوره... مجبوره هرکاری بکنه :(
پاسخ:
بله در این که شکلی نیست... ولی یه سری وقتها میبینی دقیقا داری بیگاری میکنی واسه کاری که ارزش ریالیش خیلی خیلی بیشتر از اون چیزیه که بهت میدن. اینکه چقدر کم میدن و اینکه چطور میدن و اینکه زور میگن و اینکه سوار هستند بر یه طبقه ، حرفی درِش نیست اما تحقیر کردن و محقر شمردن دیگران صرفا به خاطر اینکه نیازمندند، ناجوانمردانه ست. کار که عار نیست. درمورد این مسئله، دیدید که تمام کارگرانی که محتاجِ کار بودن، به خاطر شرایطِ ویژه ی اون کارؤ موقت و روزانه، کنار کشیدن. و من میدونم که چه ذلتی تو اون کار نهفته ست
۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۲ آقای بیدل
یکی از کمبود های زندگیم مواجه شدن با یه همچین صحنه هاییه ....
و البته از کمبود های زندگی مسوولین ...
پاسخ:
انشالله که مواجه نشی.
انشالله که مواجه بشن

درسته که صاحب کار ممکنه کارگره نیازمند رو با کارهای مختلف مثل دادنه دستمزد کم، یا دیر دادن دستمزدشون که باعث میشه اونا هی پولشو بخوان و گاها التماس کنن، تحقیر میکنه، ولی خب اونی که نیازمنده چیکار میتونه بکنه؟ مجبوره تحمل کنه... سخته ولی مجبوره... :((( خیلی دردناکه :(
پاسخ:
آره.. دردناکه///
باز هم میگم: کار عار نیست.
سلام
چه برخورد خوبی باهاش داشتید!
پاسخ:
علیک سلام. حسم میگفت ممکنه برنجه. ولی خندید.
نه نمیرنجید. عزتش رو حفظ کردید. بیشتر از این هم در توانتون نبود و هم اون نمیخواست!
الان با حفظ حریم هنوز رابطه تون حفظ شده ولی هر طور دیگه ای برخورد میکردید ممکن بود ازتون فرار کنه و این نشونه خجالت زدگی بود.

برخوردتون اون طوری بوده که نیاز داشته.
پاسخ:
قوت قلب دادید:)
ینی نقطه‌ای...یعنی دلایل زیاد. یعنی دلایل ریز و بزرگ.
پاسخ:
یعنی همه چی:|
منظورِ منو لکه‌دار نکنید عاقا :| منظورم اینه که دلایل اون‌قدر زیاده که عقلِ آدم از فکرکردنِ بهش عاجزه. :|
برا من پوکر می‌ذاره :|
پاسخ:
:D باشه باشه
۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۸ رنگارنگ :)
مسببش منقرض شه:|
پاسخ:
آمین
یعنی هزارتا آخ......هزارتا هزارتا آخ.....درد......غصه....گریه....ضجه.....هزارتا....
پاسخ:
خوب حالا! خونسرد باشید...:)
سعی میکنم :-))
پاسخ:
:D

دیدگاهِ شما

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">