یک عدد قحطی‌زده

حقایقِ توأم با توهماتِ یک‌عدد قحطی‌زدۀ مــُرَدَد

آلزایمر

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۲ ب.ظ

گوشی موبایلم را برمیدارم. شماره میگیرم. روی میز میگذارم. دفتر تلفن را میبندم و داخلُ کشوی میز میگذارم و به کارم مشغول میشوم. نمیدانم چند دقیقه ای میگذرد که موبایلم زنگ میخورد. شماره ناشناس است. بر میدارم میگویم بفرمایید. میگوید شما زنگ زدید و جواب ندادید. یادم میافتد شماره گرفتم، گوشی را روی میز گذاشتم. دفتر تلفن را جمع کردم و فراموش کردم که باید گوشی را بردارم و با مخاطبم حرف بزنم. عذر خواهی میکنم و عرایضم را برایش نُطق میکنم.



در طی یک روز بیش از پنج مورد اینچنینی دارم.


تصور اینکه یک روزی دچار فراموشی بشم برایم درد آوره. اینکه یک سوالو ده بار بپرسی. اینکه نفهمی آن مردی که روبروی تو نشسته و به تو لبخند میزنه دوست توست. اینکه اشتباهی در یک ایستگاهِ تاکسیِ دیگر، سوارِ تاکسی شوی و به آخر خط برسی و نفهمی کجایی. اینکه نفهمی به جای حمام رفتی داخل اتاق خواب و نمیدانی که اینجا چه کار میکنی؟ اینکه بنشینی یک جا و نفهمی چه دراطرافت میگذره و نفهمی کی هستی و نفهمی اتاقت کدوم طرفه و نفهمی این چیزی که در تو پدید آمده، نیاز به رفتن به دستشویی است و نفهمی ........

درد آوره.
ترس آوره.

از تهران برگشتنی، بلیط بابل گرفتم، گرگان پیاده شدم.




موافقین ۲۰ ۹۷/۰۵/۲۹
آقای مُرَّدَد

آلزایمر

دیدگاهِ شما

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.