یک عدد قحطی‌زده

حقایقِ توأم با توهماتِ یک‌عدد قحطی‌زدۀ مــُرَدَد

پیاده روی کربلا 1

شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۴۶ ق.ظ
سلام!
سفر کربلا برای من سراسرتفکر بود و تعقل و تأمل . لحظه به لحظه حُزن بود و دلسوختگی. امید بود و شوق. خستگی بود و ناتوانی. نشاط بود و شَرَر.
سفر کربلا برای من که اولین بار بود قرار بود به زیارت سیِّدالشهدا بروم، همه چی بود. قدم به قدم. نگاه به نگاه. گوشه به گوشه. و نفر به نفری که با آنها برخورد داشتم. 
سفر کربلا برای من بر عکس همه ی سفرهای دیگرم نه دوربین داشت، نه قلم و نه ضبط صوت.
من بودم و من.
اما تصمیم دارم  گاه گاهی اتفاقات شیرین و جالبی که برای من رُخ داد، اینجا ثبت کنم که شما دوستان هم بخوانید.
یا علی!!!
روز-نجف-فضای خارجی(چند ده متری حرم حضرت علی <ع>)
با همسر و زن و شوهر جوانی که از اقوام و همراه ما بودند در این سفر، لبه ی باغچه ای نشسته بودیم و نهارِ یکی از موکب های نزدیک حرم را میل مینمودیم و حضش را میبردیم  یک افسر عراقی که در دورترین نقطه ی یک دیواری به تنهایی روی صندلی ای نشسته بود و طوری به صندلی اش به دیوار تکیه داده بود که دوپایه ی جلوی صندلی روی هوا بود و پاهای خودش را هم مثل کودکان روی هوا میرقصاند و با یکی از دستانش سبیلهای پَت و پَهنش را میتاباند و زیر لب چیزی میخواند، توجهم را جلب کرد. البته صدایش را وقتی شنیدم که همراهانام را بی مقدمه تنها گذاشتم و طوری که انگار یاد چیزی افتاده باشم ، از جا خیز برداشتم و سمتش رفتم. هدفم این بود که با او هم‌صحبت شوم هرچند که نمیدانستم چه قرار است با زبان عربی نثارم کند.
روبرویش روی زمین نشستم و گفتم سلام علیک! گفت سلام. لهجه ی عربی اش طوری بود که گمان میکردی الان است که گلویش منفجر شود. با یک تکه سنگ روی زمین یک نقطه کشیدم و اشاره زدم که ببین. 
دو پایه صندلی روی زمین فرود آمدند و پوتین های افسر  هم با اصابت بر زمین خاکی بلند کردند که انگار یک تریلی خاک از آسمان روی زمین افتاده باشد. آرنج هایش را روی زانوانش گذاشت و نگاه کرد. نقطه را نشانش دادم و با لهجه ی شیرین ایرانی گفتم: "هذا....(کمی فکر کردم یادم بیاید شهر به عربی چه میشود) مـَـدینَـتوُل...(مکث) نجف"  بعد طوری نگاهش کردم که حتما باید بفهمد که چه میگویم.
بعد یک نقطه ی دیگر کشیدم گفتم: "هاذا کربلا؟ یا... ( و یک نقطه ی دیگه کشیدم در مقابل آن نقطه ی دومی، طوری که نجف بین دو نقطه ی دیگر قرار بگیرد و ادامه دادم) کربلا؟ خندید.
 همانطور که نشسته بود دستانش را به زمین نزدیک کرد و سینه اش تا نزدیک کَمَرش بین زانوانش قرار گرفت و یکی از نقطه ها رو با کف دستش پاک کرد و به آن دیگری گفت: "کربلا" و لیخندی زد.
گفتم : "خوب! کوفه؟ بعد با دستانم طوری علامت دادم که انگار یک پیچ خیلی بزرگ را باز میکنم. نمیدانم چرا انتظار داشتم با اون پیچ بزرگ و کلمه ی کوفه بفهمد من چه مرگَم است. اما با کمال تعجب دیدم یک نقطه ی دیگر روی زمین با سنگ کشید و گفت: "کوفه"
با اعتماد به نفس نگاهش کردم و گفتم. نجف؟کوفه؟کربلا؟ یا (میدانیم که یا به زبان عربی کلمه ی خطاب است. یا حسین! یا علی و ....ادامه دادم) نجف کربلا؟ منظورم این بود بروم   کوفه و بعد کربلا یا از همین‌جا بروم کربلا؟ یک کم به روبرویش نگاه کرد و بعد مرا برانداز کرد و سپس به نقشه ای که خلق کرده بودیم نگاه کرد و گفت:
"شما مستقیم برو کربلا اونطوری راهت خیلی دور میشه"
چشمانم گرد شده بود و طوری نگاهش کردم که انگار یک روح دیده ام. بلند شدم گفتم: "مرسی" و بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم به سمت همراهانم رفتم.
فارس بود یا فارسی بلد بود؟ آبرویم رفته بود شاید.
همسرم مدام میپرسید چه گفتید؟  برای حفظ باقیمانده ی آبرویم میگفتم هیچی. و مدام میپرسید. در نهایت گفت: پس چرا تا بلند شدی میخندید؟
از دور به افسر نگاهی انداختم با دست به شکل خداحافظی برایم دستی تکان داد و فریاد کشید:"التماس دعا"
زیر لب گفتم: محتاجیم داداش!
موافقین ۱۰ ۹۷/۰۸/۱۲
آقای مُرَّدَد

پیاده روی کربلا

دیدگاه‌ها  (۲۶)

۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۱:۲۱ مریــــ ـــــم
:)))))))))))
وااااااااای
خدایااااااااااااااا
خدایی من اگه بودم همونجاکفوخون بالا میوردم

برای من دعا کردی؟
پاسخ:
:) 
اگر اجابت شد خبر بده اسممو عوض کنم بذارم مستجاب الدعوه
سلام
زیارتتون قبول، ان‌شاءالله هر سال قسمتتون بشه، برای منم دعا کردید دیگه؟:)

:)))
شاید فارسی رو بلد بوده، اونجا انگار خیلی‌ها فارسی رو تا حدودی بلدن :)
خواهرم و بقیه که ۹۵ رفتن کربلا می‌گفتن برای سوار ماشین شدن سر صبح چندتا رفتگر کمکمون کردن که بعدا فهمیدن بندگان خدا رفتگر نبودن‌و مامورهای امنیتی بودن،شاید ایشون هم امنیتی خودمون بودن تو لباس عراقی :)
پاسخ:
علیک سلام!
ممنونم. انشالله انشالله/.
نه ایشون نظامی عراقی بودن. از عربی صحبت کردنِ منِ فارس بهتر فارسی حرف زد. البته عرض کردم که لهجه ی غلیظش طوری بود که انگار قرار بود گلویش منفجر شود :)

۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۱:۴۷ وحیده پوربافرانی
خیلی جالب بود! 😊
زیارتتون هم قبول. اولین بار یه چیز دیگه ست! انگار اصلا فضا و اتفاقات رو درک نمی کنی!
امیدوارم هرساله باشه
پاسخ:
ممنونم. البته نه اینکه درک نکنیم. من شخصا اولین بارِ هر زیارتی، محوِ تماشا میشم. محوِ تماشا به معنی واقعیِ کلمه.

ممنونم انشالله
زیارت قبول. رسیدن بخیر و شادی :)
پاسخ:
ممنونم رفیق. قسمتِت بشه انشالله. اگه بدونی چه حالیه!
 زیارت قبول و خوشا به سعادتتون

عجب :)))
کاش می‌گفتید ممنون! مرسی چرا؟!
پاسخ:
ممنونم
همون مرسی هم شاید اتفاقی گفتم
تو سفرای زیارتیتم یه چیزی داری تعریف کنی ک ما رو روده بُر کنی 😄
با عیال رفتی سخت نبود ؟
پاسخ:
سلام برادر! با عیال نمیرفتم سخت‌تر میبود. البته خوش سفری و همسفری همسر بنده که اینطوری بود که اگر نبود این سفر چیزی کم داشت.
۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۳:۲۲ علیرضا آهنی
اوج ضایع شدگی :|
پاسخ:
خَفَن
۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۳ جناب منزوی
سلام
زیارت قبول و رسیدن هم بخیر :)
یه شوک اصولی بود :)
پاسخ:
علیک سلام
آره واقعا. بعد از حدود پانزده شانزده روز هنوز همسفرا تا چیزی میشه میگن:"داداش شما مستقیم برو"
۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۵:۴۰ صـــا لــحـــه
سلام 
زیارت قبول! 
نظر فرشته خانوم جالب بود! هر چند ممکنه از پدر و مادر عربِ خوزستانی بوده باشه. به لهجه بستگی داره... چرا نپرسیدید وقتی دیدید فارسی بلده؟
بعدش هم که بعد از کلمه مدینه که الف و لام واسهِ اسمِ شهر استفاده نمی کنند :))
پاسخ:
علیک سلام
متشکرم. متقابلا!
فرشته خانم کلا با نظراتشون اینجا رو همیشه متبلور میکنن/.
راستش من از عربی و دستور زبان عربی هیچی  نمیدونم. ولی بین عمود صد تا دویست یادم نمیاد کدوم عمود. تو یکی از موکب ها مسابقه ی قرائت قرآن بود. منظور از مسابقه فقط اطمینان از تلفظ صحیح کلمات بود برای بچه های زیر ده سال. من هم با زور و التماس شرکت کردم. :D
بنده خدا خودشو کُشت تا یاد بگیرم "غ" با "ق" فرق داره. اون روز تا حواسم به خودم جمع میشد مدام تکرار میکردم. غـیر المغضوب....قل اعوذوا... اقرا.... و ...{جایزه هم بهم داد. سنجاق سینه ای متبرک به نام بزرگ عباس که متبرکش کردم به ضریح مبارک حضرت عباس} 


:)))
منم بودم همین واکنش شما رو نشون میدادم. و شاید اصلا به جای مرسی هم به عربی میگفتم شکراً :)))
پاسخ:
اتفاقا اومدم بگم "شـُ " گفتم "مرسی" 

😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
غش کردم از خنده 
از تو هال اومدن میپرسن به چی داری می خندی😂😂😂
قبول باشه 
قبول باشه 
میدونستم التماس دعایی میگفتم قبلش 
پاسخ:
البته که محتاجم به دعا!
خوبه. خنده خیلی خوبه.
انشاءالله برای همه کسانی که آرزوش رو دارن؛ اسفند سال 89 قسمتم شد و رفتم کربلا با خواهرم.
امسال دادا پیاده رفته بود الان به شدت مریضه. گذرنامه اش دیر اومد و کاروانشون رفته بود. گفت نمی رم و دیگه نمی رسم و اینا. شب زنگ زد تو اتوبوسم!!! با اتوبوس رفته بود مرز و از اونجا بدون هزینه با تریلی ها رفته بود کربلا!
پاسخ:
آدم تنها که باشه میتونه راحت گلیم خودشو از آب بیرون بکشه.... :) تنش سلامت
هر چند تنها سفر کردن رو خیلی دوست دارم ولی به نظرم با خانواده بهتره! 
پاسخ:
نه منظورم شرایطی مثل اخوی شما بود. که مثلا تونست خودشو تو یه تریلی جا بده. قطعا حضور شما و یا همسر من، در چنین مواقعی دست و پا گیر خواهد بود.(میدونی که قصد تحقیر یا یه هچین چیزی ندارم. منظور ارج نهادن به شخصیت شما خانمهاست) هووف
الان شما فکر کردی اینا رفتن جلو تریلی نشستن؟ نه جانم پشت تریلی بودن با کلی زن و بچه و مرد دیگه!
البته حق با شماست. داداش می گفت همون اوایل راه بخاطر دست انداز زیاد جاده جمیع خانم ها حالشون بد شد و گلاب به روتون شروع کردن بالا آوردن. 

درسته که سفر برای اربعین و پیاده روی و اینا خیلی جذابه ولی به نظرم امن نیست. حداقل برای خانم ها امن نیست.
اون زمان که با آبجی رفته بودیم (هنوز حرفی از پیاده روی و اینا نبود کلاً) مدیر کاروان به زور اجازه داد اعمال مسجد کوفه رو تنهایی انجام بدیم می گفت خطر داره برای خانم ها تنها باشن. حتی ما رو همراه خودش می برد بازار برای خرید D:
پاسخ:
اتفاقا همسر بنده هم که نه سال پیش یک بار مشرف شده بودن شبیه همینو گفتند.
رییس کاروان آقایانو میفرستاد مسجد کوفه تا اعمالو انجام بدن خانها رو میبرد بازار. :D
بعدا شنیدن که گندش دراومده. :|
البته بازار اون سالها با امسال فرق داشت. آب معدنی به پول ما میشد هفت هزار تومن. نوشابه 14 هزار تومان. کلا قید سوغاتیو زدیم. خاک بر سر این اقتصاد. 
:)) نه برای ما اینجوری نبود. آخوند کاروانمون یه آدم گرد و قلمبه بود که حال نداشت توی مقام های مختلف نمازها رو بخونه و بهانه اختلاط زن و مرد آورد و گفت بجاش سه روز نماز قضایی بخونیم زن و مرد یه گوشه مسجد!
من و آبجی زیر بار نرفتیم و رفتیم سراغ مدیر کاروان که این همه راه اومدیم مسجد کوفه نمی شه بدون اعمال که؟
هیچی دیگه یه نقطه رو قرار گذاشتیم باهاش که بعد از انجام اعمال و بلافاصله بعد از نماز مغرب و عشاء اونجا باشیم. یعنی نماز تموم شده و نشده از ترس این که بیچاره استرس بهش وارد نشه بدو بدو رفتیم محل مذکور و دیدیم از همون دور داره نگاه می کنه و دنبالمون می گرده:) 

ما بازار رفتنمون سوای از اعمال بود. خودش می گفت چون شماها مرد همراهتون نیست اعتبار نداره تنها برید خرید و معمولاً همراه خودش ما رو می برد. خیلی هم مزیت داشت بلد بود جنس خوب و قیمت مناسب کجای بازار پیدا میشه:)))
پاسخ:
عجب:))
بهترین تیکه ای که می شد از کربلا نوشت:)
زیارت تون قبول
منو دعا کردین ؟؟
پاسخ:
ممنونم
برای سلامتی همه ی دوستام دعا کردم.  امیدوارم ناخوش احوال نشده باشدی این روزها. چون وقتی فهمیدم که دعاهام از فرقِ سرم بالاتر نمیرن که چند روزی رو بعد از سفر در حال نزار بودم. :)
خوش‌به حالتون.
پاسخ:
:) نصیبتون بشه انشالله
۱۲ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۹ صـــا لــحـــه
من که داغون بود وضعیتم تو عراق... یعنی فارسی رو جدی جدی فراموش کرده بودم و بعضا اولین جملاتم با هر کسی که شک داشتم ایرانیه یا عراقی، جملات عربی بود!
بعضی از عراقی ها هم از فصیح صحبت کردنم تعجب می‌کردند و می‌پرسیدند کجا یاد گرفتی.‌.. بعد من شروع می‌کردم به گفتن تاریخچه زبان آموزی‌مون. از ۴ سالگی اینا مهد قرآنی و بعد ۹ سالگی کشور عرب زبان رفتن و بعد ۱۷ سالگی حوزه رفتن و صرف و نحو و ...
یعنی... :)))
پاسخ:
بعد حنجره‌تون دچار التهاب نمیشه؟ :))
۱۲ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۸ بهارنارنج :)
:)))

قبول باشه
پاسخ:
من چاکرتم.
ممنون :)
زیارته شما قبول.
براى من هم نه به این وخامتولى زیاد پیش اومده :))

میشه از یه زاویه خوب دیگه هم دید که هم اون و لبخنداش تو ذهن شما موند و هم احتمالا شما در ذهن اون :)
پاسخ:
و در ذهن شما حتی. یعنی اگر کسی از دوستان افسر عراقی ببینه یاد من نیفته کم لطفه.
ممنون خاتون! 
خدایی براش دعا کردی یا نفرینش کردی؟

خوشا به سعادتت امیدوارم هر سال بتونی در اربعین حضور داشته باشی .... و مثل من بعد از پنج سال رفتن اربعین حسرت جاماندن نخوری ...
پاسخ:
ممنونم. انشالله. از همون لحظه ی آغاز سفر برای سال آینده برنامه‌ریزی کردیم. اگر عمرمون به دنیا باشه.
نجفی ها معمولا فارسیشون خوبه :)
ولی رو نمیکنند تا وقتش :))
دیدم که میگم :)


+
سلام
زیارتتون قبول :) 
منو دعا کردین ؟:))


پاسخ:
آره :))
علیک سلام ممنونم
نه دعات نکردم. دستم بند بود.
۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۶ صـــا لــحـــه
نه! اتفاقا برای ایرانی ها عربی صحبت کردن راحت تر از اینه که یه عرب بخواد فارسی رو بدون لهجه حرف بزنه. کلا فارسی رو بدون لهجه حرف زدن برای خارجی ها تقریبا غیر ممکنه
پاسخ:
ما خودمون هم فارسی رو درست حرف نمیزنیم.

کلن هر جا میری اسباب مفرحیات ملتی :)))))
پاسخ:
باعثِ شعفه.... :)
پس از خودم راضیَم :))
ما هم ازت راضیم
:))))))))))

یه جوک بود که یه ایرانی تو کشور عربی رفته بود رستوران و فارسی حرف می‌زد، ولی اول همه‌چی «الـ» میذاشت و براش میاوردن، تهش فهمید رستورانه ایرانی بوده.

زیارت قبول:)

دیدگاهِ شما

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی