یک عدد قحطی‌زده

حقایقِ توأم با توهماتِ یک‌عدد قحطی‌زدۀ مــُرَدَد

مامانبزرگ دوستم و سوغاتی کربلا

دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۱۴ ب.ظ

در خونه رو باز کردم رفتم تو حیاطی که خیلی ریخت و پاش بود. انگار طوفان، اساسی یه حالی به این حیاط داده بود. تمام خرمالو های درختش ریخته بود کف باغچه و کلی نایلون یه گوشه جمع شده بود و مقدار خیلی زیادی هم ظروف یک بار مصرفی که گذاشته بود کنار برای فروش، تو حیاط پخش شده بودن. یالله یالله کنان نزدیک اتاقش شدم و صداش زدم: "ننه!"

-درد! حتما همه باید بفهمن یکی اومده خونَم؟

خنده م گرفت گفتم چرا دَرو بستی رو خودت؟ حموم بودی؟

-حموم دارم تو این خراب شده؟ نخیر. سرده.

یالله گفتم و بعد پرسیدم میتونم بیام تو؟

-بیا ببینم چی شده یادی از ما کردی؟

رفتم تو دیدم پیرزن لولیده تو خودش یه لحاف کَت و کُلُفت هم کشیده رو خودش. اتاق هم اندازه ی یخچال سرد.

میگم چرا انقدر سرده؟ بیرون که سرد نیست. 

-باز داری چرت پرت میگیا. بیرون سرد نیست؟ من که دارم این تو مثل سگ میلرزم.

میخندم و میگم دور از جون. بخاری چرا خاموشه؟

-با عصبانیت میگه : اون آواره ی در به در که دو ماهه نه سر زده و نه میپرسه من مردم یا زنده. خودت هم معلوم نیست کی رفتی کربلا و برگشتی..

بخاری و با بدبختی براش روشن میکنم و در حین روشن کردن مدام غر میزد. از همه چی میگفت. از بارندگی شدید و عباس پسر بقال محله و مورچه های کف اتاق و سردی هوا و همَش هم یه جور ربط میداد به دولت. و من مدام میخندیدم. آخرین خنده ای که کردم به خاطر وجود چند تا موش تو حیاط بود که انقدر قشنگ چسبوندش به نالایقیِ آدمهایی که بعد از رجایی پا تو دولت گذاشتن که یه کاسه ی رویی کوچیکو پرت کرد سمتم و محکم خورد به کمرم.

بعد از روشن شدن بخاری یه کم جمع و جور کردم و نایلونی که دستم بود و روبروش گذاشتم و گفتم تبرکِ از کربلا برات آوردم.

انگار که طلب کار باشه و انتظار یک سوغاتیِ خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگتر از این داشته باشه، بدون اینکه داخل نایلون زرد رنگو نگاه کنه،با دست براندازش کرد و گفت: همین؟

از خجالت خندم گرفت گفتم مُهر و تسبیحه.

پرت کرد سمتم گفت من نماز میتونم بخونم؟

گفتم باید بخونی. از وقتی افتادی و لگنت شکست، خدا هم فراموش کردی؟

گفت: به تو ربطی نداره.(بعد ادامو درآورد) از وقتی افتادی و لگنت شکسته!!! حرفهای گنده تر از دهنت میزنی.

رفتم نزدیکش  گفتم الهی من فدات بشم چرا انقدر عصبانی ای؟

گفت: سردمه. گفتم الان گرم میشی.

گفت حیاط شده آشغالدونی گفتم تمیزش میکنم. گفت اون دربه در چرا نمیاد به ننَش سر بزنه. گفتم خبر ندارم ازش باهاش قهرم.(نوه ش رو میگه)

گفت چرا انقدر سوغاتی کم آوردی؟ 

گفتم ننه خیلی گرونه. براش توضیح دادم مثلا هزار تومن اونا 14 هزار تومن م است. سخت تونستم حالیش کنم که یه نوشابه ی 1000 تومنی تو ایران، اونجا به پول ما میشه 14000 تومن.

گفت خوب رفتی چیزای زرق و برق دار خریدی. گفتم ننه مُهر خریدم. خاکه. گِله. گفت شورت نداشتن برا من بخری؟

خندم گرفت. گفت زهر مار.

گفتم میگم فاطمه برات بخره.

گفت نه  شورت از کربلا میخواستم. گفتم ننه گرون بود شرمنده.

گفت : نه تو بلد نبودی رفتی تو بوتیک موتیک شورت قیمت کردی. باید میرفتی پیش دست فروشها. گفتم: ننه من اصلا اون چیزی که میگی قیمت نکردم. (یهو از جا پرید) گفت: پس واسه چی میگی گرون بود؟ فکر کردی پیر شدم خرفت شدم؟ گفتم ننه برای خرید سوغاتی نرفته بودیم(نذاشت حرفم تموم بشه) گفت: پس واسه چی رفتی کربلا؟ گفتم زیارت. گفت ده روز زیارت بودی؟ زیارت یه ساعت دو ساعت. گفتم پیاده رفتم آخه. گفت: خاک تو سرم. از کجا؟ (یه کم مکث کردم سوالشو کامل کنه. هیچی نگفت. زد زیر گریه)

داشتم تسبیح و مهرُ در میآوردم که نشونش بدم .گفتم : عه چی شد ننه؟

گفت: بمیره ننه این روزا رو نبینه. چرا پیاده رفتی؟

گفتم همه پیاده میرن. اسمش روشه دیگه. پیاده روی اربعین.

انگار منتظر بود بگم همه پیاده میرن

گفت: الهی تون به تون بشه این مرتیکه کلید ساز

یهو ترکیدم از خنده داشتم میگفتم چه ربطی داره که اصلا گوش نداد و ادامه داد

ببین چه به سر مردم آورده که ندارن کرایه بدن پیادهههههه(یهو بغضش ترکید و زد زیر گریه) {عاشقشم}

دستمو گذاشتم رو شونه ش که توضیح بدم این اصلا ربطی به چیزی که میگی نداره. یهو دستمو پس زد گفت : به من دست نزن. خاک بر سرم  تو نامحرمی.

 خندم گرفته بود و نمیدونستم چطوری خودمو نگه دارم. گفتم: میرم حیاطو جمعو جور کنم.

با همون حالت گریه گفت : بروووووووووووووو سه تا هم موش هستتتتتتتتتتت. تو باغچه چال نکنیا..............بنداز جلو مغازه ی بابای عباس.....

نظرات این بار هم بدون تایید نمایش داده میشوند.

موافقین ۱۲ ۹۷/۰۸/۱۴
آقای مُرَّدَد

اقتصاد بیمار

دیدگاه‌ها  (۲۱)

۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۷ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
جالب بود.
:)
پاسخ:
:) آره
:))
این مکالمات و شخصیت واقعی هست یا یکم دخل و تصرف و اغراق داره؟
پاسخ:
ننه خودش سراسر اغراقه.... لازم نیست چیزی بهش اضافه کنم. ممکنه از صحبتهاش چیزی از قلم افتاده باشه اما غُلُو؟ هرگز
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۲۴ پیـــچـ ـک
سلام
خدا خیرتون بده! معمولا کسی همچین کسی رو تحمل نمیکنه. خیلی خوبه کارتون!

بنده خدا تنهایی و سختی تندش کرده.
پاسخ:
علیک سلام!
من دیوانه ی این زنم.
دوران بچگی منو دوستم تماما تو این حیاط گذشت تا اینکه دچار اختلاف شدیم و مثل بچه ها سالهاست که قهریم. تنها نقطه ی مشترکمون ، ننه ست. 
اگر بتونم هر روز صبح میرم براش تیتر اخبار رو میخونم. عاشق اخبار و فحش دادن به همه ست.اما هیچی از سیاست نمیدونه فقط دوست داره فحش بده. اگر من رییس جمهور بشم منم بی نصیب نمیذاره. :))
موش ها رو چرا نگه داشته ؟ 
پاسخ:
مثل اینکه عباس درِ خونه رو باز گذاشته بوده، اومدن تو حیاط. سرده. کنار خونشون یه جوی آب هست و یک سطل آَغال بزرگ و پشت خونه ش هم یه زمین کشاورزیه که بلا استفاده مونده مردم آشغالهاشونو میریزن اونجا. (احتمالا از اونجا اومدن.)
شخصیت دوست داشتنی و جالبی داره :)) اگه یک شهر بودیم منم میرفتم بهش سر بزنم.....چرا نوه های دیگه بهش سر نمیزنن؟ یعنی فقط یکی نوه داره؟
پاسخ:
نوه زیاد داره. نزدیکترینشون همینه.
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۴ پیـــچـ ـک
دوستی با این قدمت برادریه نه دوستی! می ارزه آدم برای برادرش غرورش رو بذاره. البته اگه دلیل قهر واقعی و مهم نباشه.
این طور فکر نمیکنید؟
پاسخ:
چرا همینطور فکر میکنم.
رتست میگی باید غرورشو بذاره کنار بیاد از من عذر خواهی کنه :D
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۵ وحیده پوربافرانی
‌سلام
نوع روایتتون عالی بود تا انتها راحت همراه شدم با داستان
داستانش هم جالب بود البته باز هم آرزو می کنم ای کاش این مادربزرگ واقعی نباشه و فقط زاییده ی تخیلات باشه

هم خندیدم هم ....

موفق باشید


پاسخ:
علیک سلام
هم ممنون :))
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۸ صـــا لــحـــه
هیچکی نبوده برای این بنده خدا بخاری رو راه بندازه ؟ :/
پاسخ:
نه دیگه..

۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۸ صـــا لــحـــه
هیچکی نبوده برای این بنده خدا بخاری رو راه بندازه ؟ :/
پاسخ:
:| نع...
پیرها دنیایی هستن بس شیرین... نمی دونم چه جوریه که بعضی آدما حوصله ندارن باهاشون سروکله بزنن در حالی که توضیحاتشون برای هر چیزی جذابیت های زیادی داره.
یادش می دادید چه جوری روشن کنه بخاری رو خب دیگه نیاز پیدا نکنه تو سرما روزگار بگذرونه تا یکی بهش سر بزنه و بخاری رو روشن کنه.
پاسخ:
بلده . زورش نمیرسه اون فندکو نگه داره چند ثانیه... 
یاد بی بی خودم افتادم که وقتی حواس پرتیش عود میکنه زیر و رومونو میاره جلومون

خدا حفظشون کنه
و تنشون سلامت
پاسخ:
همه ی بی‌بی ها انشالله
۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۲ علیرضا آهنی
چقدر فعال شدید ! انگار سفر کربلا روتون خیلی تاثیر خوبی داشته (:
پاسخ:
فلفل زیاد خوردم:D
با این حاج خانوم باید دو نفری بزنین تو کارِ استند آپ 😄
پاسخ:
:)) تصورش هم خودمو روده بُر میکنه
۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۴۸ جناب منزوی
هم دلم سوخت، هم خندم گرفت.
خدا خیرت بده مردد جان 
حداقل بگو خرمالو خوردی یا بردی ؟ :)
پاسخ:
نه لامصبا(موشها) همشونو یه گاز زده بودن رها کرده بودن. ما میگیم لیسَک(حلزونهای بی صدفی که تو باغچه ها زیادن) تمامشو نابود کرده بودن
حیفه اون همه خرمالو... تا اخر داستان من فکر و ذهنم پیش خرمالوها بود!! :)))
پاسخ:
:)) شکمو!
ای جانم 
واقعا چطور می تونی از همچو تندی اینقدر بانمک دربیارین؟ :) 
عکس اون نیست که 
نامحرم! :)))
پاسخ:
نه عکسشو نمیذاره به کسی  نشون بدم. میگه خاطرخوام میشن:D
۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۴:۴۲ دخـترکــِ بـی قـلـب :(
موش ها رو چیکار کردید اخرش؟
پاسخ:
نتونستم کاری بکنم. موش ها همیشه همه جا هستند
چند سالشونه این ننه جونتون؟:))
خدا حفظشون کنه :)

کلی با حرفاش خنده ام گرفت حتی قسمت های تلخش از زبان ننه شیرینه.
خدا خیرتون بده .


سلام :)


پاسخ:
علیکم السلام و رحمة الله و برکاة
به نظرم نود و شش هفت ساله میآید
۱۶ آبان ۹۷ ، ۱۰:۵۴ ❤❤ EXOYAS ❤❤
من عاشق این مامان بزرگم! ^_^
خیلی باحالن! از خنده اشکم درومد!


زیارت قبول :)
نمیدونستم کربلا رفتین!
امیدوارم واسه منم دعا کرده باشین! :دی
واقعی بود؟! 
ای خدا دلم ضعف رفت برااا پیرزن :) الهی الهی من چی بنویسم آخه چشمام قلبی قلبی شده. خیلی باحاله. و باز عقده مادربزرگ پدربزرگ ندیدن و نداشتنم پررنگتر خودش رو نشون داد. :|
۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۲:۵۶ مصطفی فتاحی اردکانی
ای به قربون تحلیل های سیاسیش

دیدگاهِ شما

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی